|
می نویسم تا بدانم ...
|
||
|
........بعضی اوقات یادم میره از کجا آمده ام |
به نام تمام هستی ، تمام بودن
منطق جنگ ؟ مگر جنگ هم منطق داشت ؟ کاری به جنگ های دیگه توی هر گوشه ی این کره ی خاکی پر از گناه ندارم . کار من با همین جنگ خودمون .
جنگ ما منطق داشت ؟!! منطق داشت ولی منطق خاص خود ، نه منطقی که هر فیلسوفی از عهده ی فهم آن برآید . منطقی که بزرگترین و پرادعاترین فلاسفه شاگرد کلاس الفبای اون بودند ، منطق جنگ ما منطق دل بود ، منطقه ای که در حصر عرفاست و چه زیبا به بازی گرفتند این منطقه را . به کجای این منطقه که نرسیدند . تا جایی که امامشان به چله نشینان گفت ، خدا قبول کند چله هایتان را ، وصیت نامه ی این کودکان بازیگوش را بخوانید تا بدانید و بفهمید چگونه ره صد ساله را یک شبه طی کردند .
آه ، دل عالم از این همه بودن و از این همه هستی به شوق می آید ، کاش بودم و تحقق این وعده ی خدا را که " انی جاعل فی الارض خلیفه " را به چشم می دیدم . جبهه نه آوردگاه بین دو ارتش ، بین دو لشکر و یا بین دو کشور بلکه رزمگاه و آوردگاه بین خدا بودن و نبودن بود . سفید و سیاه ، خاکستری نداشت ، اگر سفید بودی همیشه پیروزی مال تو بود ،" چه بکشیم و چه کشته شویم اگر اخلاص داشته باشیم و برای خدا کار کنیم پیروزیم"، با چه لحن زیبا و مطمئنی این کلمات را ادا می کرد همت .
چقدر خدا به اینان مباهات کرد ، حتما خدا به فرشتگان پوزخندی زد و گفت : این است آنچه من می دانم و شما نمی دانید .
شاید همینان آبروی کل انسانیت را خریدند .
ولی خدایا ، باز هم سر ما بی کلاه ماند ، شاید هم سری نداریم که هر جا بازار کلاه گرم است ما بی نصیب می مانیم .
آهای زمین ، تو دلتنگ نیستی ؟ چگونه فراق این همه خلیفه را تحمل می کنی ؟ چگونه یادگارانشان را در دل نگه داشته ای ؟ من هم مثل تو دلتنگم ، دل تنگ آن همه بودن ، دل تنگ آن همه حضور، کاش بودند ...
نه ... مگر با جاماندگانشان چه کردیم که حال آرزوی بودنشان را داریم؟
دلم بیشتر گرفت ، نه از فقدان یاران سفر کرده ای که نزد محبوب روزی می خورند که از یاران جامانده ای که داغ سفرکرده ها مجال و آرامش ماندن را ازشان می گیرد ، از هم آغوشان شهدائی که حال از دوری گرمای سینه شان ، هرم نفسشان ، می سوزند و دم بر نمی آرند که دمی نیست که برآرند، نفسی برایشان نمانده ، رمقی ندارند ، همین که خودشان را نگه دارند تا به دام روزمرگی نیفتند کافی است .
اصحاب کهف؟ نه ، آنان که هنری نکردند . آنان غاری داشتند تا وقتی سکه شان از بها افتاد به درون آن بخزند و بخوابند ، ولی اینان چه ؟ اینان اصحاب کهف بی غارند ، اینان محکوم به ماندنند . اینان محکوم به دیدنند ٬ دیدن به ابتذال کشیده شدن سکه ها . اینان محکوم به شنیدنند ، شنیدن تهمت ها و آوازهای دیوانه کننده ی مستان پول و قدرت . اینان محکوم به دیدن کوتاه شدن پاچه هائی هستند که روزی برای ذره ذره ی آن دسته دسته انسان( نه آدم ) جان می دادند .
اینان محکوم به دیدن از رونق افتادن ارزش هایند ، اینان ماندند تا ببینند دورانی را که دیگر هیچ کس برای ارزش هائی که روزی جمجمه برایشان خورد می شد تره هم خورد نمی کند .
آه ، درد غربت این جاماندگان قافله عشق جانکاه تر از درد دوری و نبود شهداست.
و چه سخت است برای این اصحاب کهف بی غار که در میان این طوفان غفلت خود را بیدار نگه دارند .
و چه سخت است برای این بیداران که بخواهند خفتگان را بیدار کنند و کاری زینبی کنند تا حرکت حسینی هم رزمانشان به تاریخ نپیوندد .
ای کاش یادمان نرود ... ای کاش قبل از مردن بیدار شویم ، ای کاش قبل از اینکه بکشند ما را ، خود کشته شویم ۱.
اللهم الجعل مماتی شهاده فی سبیلک
۱ ـ شهید آوینی
باز هم از خریت اش است که می نویسد ....
من فیلسوف نیستم من نیستم اما یک چیز را می شناسم ...
anavrin را....
و حالا که بدون بهت زدگی و بدون ترس از مخاطب می نویسم این را
آزادی را در قلم خودم حس می کنم....
من تورا هک کرده ام و هک کردنت را بر این پست از وبلاگ حک می کنم تا بدانی ...
دنیا زیاد فیلسوف احتیاج دارد....
خلاصه می بینم نگاه مستاصلت راکه می گردد در به در در وب تا بیابد مرا ...
اما مارا ببخش نیز....
شما ها که تقدس نمی شناسید ... پس چه فایده که بگویم نگاهش برایم مقدس است اینگونه نشکنیدش...
پس چه فایده که اسمم را بنویسم؟ که نخواهی شناخت مرا...
پس بدرود سیب سرخ گندیده...
تا طعم مزخرف گیلاس های رسیده ی باغ پدری مرا نچشی ...
سیب سرخ گندیده...
دون کیشوت
تولد و به دنیا آمدن را میتوان با دو دونگاه تماشا کرد : نگاه اول میگوید نافرمانی وسپس رانده شدن از بهشت وهبوط غم انگیزی به این جهانی سراسر غم واندوه، خشم وخیانت، زشتی وناجوانمردی و... مانیز چون پدرمان آدم (ع)آنقدر اشک بریزیم وناله کنیم تاناممان جزتوابین خاص تا ابد الدهر باقی بماند تبریک چه معنا دارد!!!؟؟ نگاه دوم میگوید :همین که ازبین این همه موجود جورواجورتقدیر بر آن قرار گرفت انسان باشی باید کلاهت را بندازی آسمان هفتادم!واز این میان خواهرتان نگاه سومی رابرای خود برگزیده است وبا همین جهان بینی است که میخندد ، میگرید ، راه میرود ، سخن میگوید و...عمل میکند
هبوطمان را باور دارم وغمگینم اما مفتخرم به نام انسان ، انسانم ودارای اختیارواگر چه نفس اختیاراضطراب آور وترساننده است ، شیرین است. مفتخرم که امانتی سخت زیبا به دوش میکشم حتی اگر نادانی وستمکاری ام به حساب آبد
زیباترین جنبه ی وجودی ام این است که هرگز آنچنان که باید باشم نیستم! هر چه روح میگیرم وهر چه از آنچه هستم فاصله میگیرم ازآنکه باید باشم نیز دورتر میشوم واز وحشت ابتذال هراسناک تر واز بودن خویش ناخشنود تر واین است فرق میان انسان وحیوان ! وچه کوته اندیشند آنانکه انسان را حیوان ناطق ، حیوان با شعور وامثالهم میدانند!به قول همشهری ام : چه فکرنازک غمگینی ...
با چنین تفکری است که میلاد انسانها زیبا میشود وراه دوری نمیرود اگر آمدنشان را تبریک بگویی وافسوس عده ای از ما در یک کیک وچند شمع که هر سال تعدادش بیشتر میشود دنبال اثبات بودنمان هستیم !
انسان بودن و اختیار داشتن برای حفظ آن هدیه ای است از جانب حضرت محبوب
هر چه هست برای بودن آدمی است وهمین بس برای تبریک به شما برای تولدتان
امیدوارم در راه سراسر سختی وزیبایی انسان ماندن وتکامل روح توسل به سرچشمه ی عشق را فراموش نکنیم وبدانیم هرچه هست از اوست وبه او بازمیگردد
هر پاییز خاطرات یک سال پیش برگ برگ میشود ودر برابر چشمانت به زمین میریزد وتو میمانی ویک دنیا خاطرات رفته لیک تا بهار فقط چند ماه فرصت باقی است وتوبا نگاهی به آینده به درختی می اندیشی که تا سبز شدن چند قدم فاصله دارد......
انسان بمانید وسبز برادرم
یا حق
آدم ها همه اینجورین که منتظرن تا یکی یه جرقه بزنه و اینها آتیش بگیرن ؟
چقدر سخته هی با خودت بجنگی . چقدر سخته یه دقیقه امیدوار باشی و خوشحال و یک لحظه ناراحت و غمگین . آره همین دو لحظه. لحظه که می گم یعنی کمترین زمان ممکن . چقدر فاصله ی خوشی و ناراحتی کمه .
امروز حرفام پرت و پلا زیاد داره .
اولا ممکن از حرفام هیچی نفهمی ٬ اصلا ممکن بگی چه حرفای مسخره ای ٬ اصلا مهم نیست و مهم اینه که حرفام خودم رو آروم می کنه . مهم اینه با این حرفام وجدان و ادعای مردونگیم رو تا پای دار می کشونم. از جمله بندی خسته شدم ٬ اصلا می دونی چیه ؟ دوست ندارم جمله بگم . می خوام تمام نوشتم بشه کلمه ٬ کلمه ٬ کلمه . چشمام رو ببندم و دلم هوای هر چی رو می کنه همون رو بنویسم ٬ اصلا شاید بخوام فریاد بکنم ٬ بی دلیل و بی جهت . دقیقا عین دیوونه ها . چرا ؟؟؟؟؟؟ ... نمی دونم . اصلا همیشه اینجوری بوده ٬ تو نوشته هام مهم این نبوده خواننده حرفام رو بفهمه ٬مهم این بوده خودم بفهمم چی دارم می گم .
خدایا ... سرم درد می کنه ٬ از بس حرف شنیدم گوشم خسته شده . تازگی دلم تنگ شده . تنگ یه جای دنج و خلوت . خلوت خلوت . تا بشینم نگاه کنم ٬ بخندم ٬ بخندم ٬ بخندم ٬ گریه کنم ٬ بخندم ٬ گریه کنم ٬ دق کنم ٬ بیام پیشت .
خدایا ... گاهی اینقدر از دست خودم عصبانی میشم که می خوام گلوم رو بگیرم و تا جائی که عقده ی فراموشی دارم فشار بدم .
خدایا ...چرا همیشه باید توی کاغذ پاره هام باشی ؟ ٬ خدایا از این همه سوال خسته ام . از این همه بی تفاوت رد شدن از کنار تابلوهای بزرگ علامت سوال حالم داره به هم می خوره .
خدایا اینجا چه خبره ؟ یکی از اقتصاد انبساطی حرف می زنه ٬ یکی از ضریب میرایی جسم ٬ میری پای درس اون ٬ شاید حرف تازه ای بشنوی ٬ حرفی که جواب دلت باشه ٬ حرفی که حرفت باشه ... نه ٬ اینم داره از چرخ دنده و شافت و میله حرف می زنه !!!! ....
هیچ کدوم آرومم نمی کنن ٬ خدایا یکی نیست از تو بگه ٬ خدایا گاهی آرزو می کنم هیچی نداشتم ٬ هیچ چیز ٬ هیچ چیزی که حواسم رو پرت کنه. هیچ کس من رو نمی شناخت ٬ تا ازم توقع خنده و حرف داشته باشه . خدایا کاش تو یه کویر خشک و بی آب و علف بودم . غذام هم از فرط گرسنگی رضایت دادن به خار و سوسمار همون کویر بود .
خدایا می دونم با نا امیدیم از من هم نا امید می شی ٬ ولی خدا جون کمکم کن . یا کاری کن فراموشت نکنم یا کاری کن فراموشیت رو فراموش کنم .
بعضی وقتها که حرفام توی ذهنم رسوب می کنه و با ضرب و زورم بیرون نمی یاد میرم سراغ حرفای بقیه٬ شاید بین حرفای اونها حرفهای خودمم باشه :
تمام قصه همین بود ٬ با تو می گفتم : " حکایت من و تو ؟ هیچ کس نمی خواند ..... چه بر من و تو گذشته است ؟ کس نمی داند "
چرا ؟ که این سکوت ٬ سکوت و من و تو ٬ بی تردید حصار کاغذی ذهن را ز هم نشکافت
و خواهش من و تو ٬ نیم گامی از تب تن نیز ٬ دور تر نگذشت
که در حصار تمنای تن فرو ماندیم ... و در کویر نفس سوز "من" فرو ماندیم ... نه از حصار تن خویشتن برون گامی ... نه بر گسستن این پای بندها دستی
همیشه می گفتم : " من و سکوت ؟؟؟؟ محال است ..... سکوت ٬ عین زوال است .... سکوت یعنی مرگ ! ..... سکوت ٬ نَفس رضایت ..... سکوت ٬ عین قبول است .... سکوت ـ که در زمینه ی اشراق اتصال به حق ـ در این زمانه نزول است .
سکوت ٬ یعنی مرگ.
کجایی ای انسان ؟ عصاره ی عصیان
چگونه مسخ شدی با سکوت خو کردی
تو ای فریده ی هر آفریده بر تو چه رفت ؟ کز آفریده ی خود ٬ از خدای بی همتا
به لابه مرگ مفاجاة آرزو کردی ؟ ( حمید مصدق )
با چه شروع کنم ؟ هر چه هستم همینم . ساده ٬ آرام ٬ نادان ٬ یا هر چه دیگر . من همینم ...
مستی نه از پیاله نه از می شروع شد از جاده سه شنبه شب قم شروع شد ــــ آیینه خیره شد به من و من به آینه آنقدر خیره شد که تبسم شروع شد ــــ خورشید ذره بین به تماشای من گرفت آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد ــــ وقتی نسیم آه من از شیشه ها گذشت بی تابی مزارع گندم شروع شد ــــ موج عذاب یا شب گرداب ؟ هیچ کدام دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد ــــ از فال دست خود چه بگویم که ماجرا از ربنای رکعت دوم شروع شد ــــ در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد (۱)
آقا ٬ یا ابن الحسن ٬ خوبی ؟ سلامتی ؟ ... ببخشید ٬ سلام
آقا نمی دونم چرا دوست دارم ٬ چراش مهمه؟ نمیشه این یه مورد هم مثله تموم دوست داشتن های دیگم بدون دلیل باشه؟ برای من مهم اینه که دوست دارم. شاید دلیلی برای دوست داشتن باشه ولی به نظر من قانع کننده نباشه ٬ شاید نخوام هر دلیلی رو برای دوست داشتن قبول کنم . آقا این دفعه چقدر برام گریه کردی ؟ آقا نمیشه یه روز برام گریه نکنی ؟ اخم میکنی باشه ولی گریه نکن ...
آقا میبینی چقدر حرفام ساده و بچه گونه است ٬ ولی آقا می دونم از این حرفای ساده و الکی به جائی از من که باید برسی می رسی . آقا می دونم که می دونی دوست دارم ٬ هر چند خودم نمی دونم .
آقا می دونی این چند وقت مثل چی شدم ؟ مثل یه کوه آتش فشان . راست میگم باور نداری ؟ آقا جان تو دل و وجودم پر آشوب و تلاطم و حرف و گریه است ولی آقا باورت میشه خودمم دستم بهشون نمی رسه ؟ آقا منتظر فورانم . بدنم گرم شده ٬ نشونه ی خوبی ٬ نه ؟ وقتش رسیده ٬ نه ؟ آقا چند روز دیگه ؟ چند هفته دیگه ؟ چند ماه دیگه ؟ آقا به سال نکشه ... چند سال دیگه ؟ ... نکنه هیچ وقت بیرون نریزم ... نکنه همیشه خاموش بمونم ...
آقا فلسفه ی هم نشینی با این کوه کناریم چیه؟ که هی فوران میکنه و هی آروم میشه ؟ آقا می خوای دقم بدی ؟ آقا می خوای فریاد ببینم و داشته باشم و نتونم فریاد کنم ؟ آقا می خوای خجالت بکشم ؟ آقا می خوای سرم پائین باشه؟ نمی خوای زیر چونم رو بگیری و سرم رو بیاری بالا تا روی ماه خدا رو ببوسم؟ خیلی درد داره معاشقه ی یکی رو ببینی و در حسرت حرف زدن بسوزی ... آقا خیلی سخته دلت یه چیز رو قبول کنه ولی عقلت هنوز گیج باشه ... ( آقا ٬ هر کجا هست سلامت دارش )
آقا جان ٬ این روزها که میگذرد ٬ هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد میزند احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود ٬ یک آشنای دور صدا می زند (۲)
گوش شنیدن است ولی نای لبیک گفتنم نیست . مهدی جان ٬ آهای آقای ساربان جوان ٬ این کاروان در خواب فرو رفته را میان این کویر چگونه رها کردی و رفتی ؟ بیدارمان کن و دستمان را بگیر . آقای ساربان جوان ٬ می شود از یادمان برده باشی؟
آقا می گویند اگر بخوانیمت میائی . آقا دل تنگم ٬ دلم فریادت می زند . ایراد از فریاد زدن من است یا هستی و من نیستم ؟ آمدی و من ندیدمت ؟
نمی دانم ٬ این سالها که می گذرد چندان که لازم است دیوانه نیستم . احساس می کنم که پس از مرگ ٬ عاقبت ٬ یک روز دیوانه می شوم . (۲)
آقا بعد از مرگ خیلی دیر ها ....
آقا جان ٬ ای شباهت دور ! ای چشم های مغرور ! این روزها که جرئت دیوانگی کم است بگذار باز هم به تو برگردم! بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم ! بگذار در خیال تو باشم . بگذار ....... بگذریم . این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است . (۲)
گریه ...! گریه ...! بلندترین فریاد ساکت ... گاهی برای گریه ٬ گریه می کنم . باورت می شود ؟
این خصوصیت خوب جوانی است یا خصوصیت بد من که هیچ چیز را نمی دانم ؟ پر از سوالم ؟ هر چه میگویم پر کاربرد ترین کلمه اش این است : نمی دانم .... نه تو را می دانم و نه حس تو را . شاید تنها چیزی که می دانم این است که : تو همون حس غریبی که همیشه با منی ..... ولی بدان ای حس غریب : جز اینم آرزوئی نیست : هر چه هستی باش ... اما باش .(۲) باش ٬ باش ... آقا تو به بدی هام نگاه نکن ٬ آقا تو به دل سیاهم نگاه نکن ٬ تو به من نگاه نکن ٬ تو به بی قراری دلم نگاه کن . مهدی جان نمی دونم بی قرار چی ام ولی هر وقت به یادت میوفتم دلم می لرزه . یه حس خوب . شاید یه حس غریب .
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست ـــ مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست (۱)
در دلم هستی و بین من وتو فاصله هاست ؟ بین من و تو فاصله هاست ؟ بین من و تو ؟؟!!! تو با منی اما من از خودم دورم . نه ٬ بین من و من فاصله هاست .
و حرف آخر ٬ مهدی جان هر سال روز میلادت به یاد مظلومیتت میوفتم . آقا جان چند نفر تو این روز به خاطر تو خوشحالن و شادی می کنن ؟؟
و : جان و تنم ای دوست فدای تن و جانت مویی نفروشم به همه ملک جهانت (۳)
۱: فاضل نظری . ۲: قیصر امین پور . ۳: سعدی
از کجای حرفهایم بنویسم ؟ مگر نه اینکه اینجا خانه ی شماست برادرم ... مگر نه اینکه باید با حرفهای شما پرشود؟ مرا بانوشتن در سکوی پرواز چه کار؟ باید به همان طوفان خود برسم ... کسی چه میداند چه میداند دو روی سکه ی آدمها چیست چه میداند در دل تو چه میگذرد شما آبجی کوچیکه را خوب میشناسی شاید هم خوش بینی زیاد من باشد که اینگونه میپندارم اما حقیقت آن است که بیش از دیگران میشناسی اش که اگر نمیشناختی روحت به روحش نزدیک نمیشد ... حقیقت آشنایی هم همین است
در این انبوه آدمها وچهره ها ونگاهها وحرفها که درتاریخ دور هم نشسته اندمن درجمع آنها ناگهان چشمم افتاد به دو سه تا آشنا !مخاطب آشنا ! حیف که این کلمه را پوچ کرده اند ونمیتوانم به کمک آن برسانم که چه میخواهم بگویم حیف !« آشنایی » آنچه خدا نیز میخواست و میخواهد نمیخواست در کویر عدم تنها نفس بکشد در پس پرده ی غیب برای ابد مجهول بماند نیاز همیشه زاده ی نقض نیست زاده ی قفر نیست نیازهایی هست که زاده ی کمال است واقتضای غنی آنکه زیبایی دارد درجستجوی نگاه آشنایی است که بدان عشق ورزد آنکه غنی است نیارمند یافتن نیازمندی است که ببخشد ... ودلی که حرف دارد مشتاق یافتن مخاطبی است تا زندانی معانی را که در درونش طغیان میکنند واز خاموش مردن به وحشت افتاده اند آزاد کند................
روزهایی که می آمدی به خانه ام و با زبان بی زبانی میگفتی که انگار میشناسی ام بر حسب غریزه بر حسب عرفی که میشناسم و با آن خو گرفته ام نشناختمت ... اصلا مگر میشد یکی بیاید و بخواهد توی این دنیای پیچ درپیچی که همیشه از محبوبم میخواهم میان آن دستانم را محکم بگیرد تا گم نشوم _آن هم از نوع مجازی اش_ کسی بخواهد برادری اش را ثابت کند !!! آنهم برای من که حتی خواهران و دوستان قدیم دیگر برایم آن مخاطب آشنا نبودند وبراین ثابت نشدند من از همه گریخته بودم
وقتی همچون پیلی که دلش هوای تنهایی می کنداز گله ی خویش کناره گرفتی واز انبوه شور وشوقهای دیگران خود را به گوشه ی خلوت جنگل کشاندی وتماشاگر جهان وآنچه در آن میگذرد شدی ناگهان جهان وهر چه درآن است دگر گونه میشود رنگها دیگر وهمه ی کائنات دیگر و تو دیگر میشوی ودردها وشوقها وآرزوهایت دیگر وحرفهایت دیگر میشودوچهره ها همه ناشناس وتلاشها همه بیهوده وتو میمانی و بیگانگی وآرزوی آشنایی ... تنها ماندن طاقت فرساست چه رنج آوروهراس انگیز است که تنهایم اینها همه سر در زمین فرو برده اندو در آرامش گیاهی وجست وخیزهای جانوری شان فارغ اند کو کسی که ببیند چه میگویم ؟ بفهمد که چه ها میکشم ؟ بگویم که چه خبرهاست .... دوبیگانه ی هم درد ازدو خویش یا ناهم درد،خویشاوند ترند وبه قول سعدی : دوران آشنا نزدیکند نزدیکان نا آشنا دوروبه قول شرح تعرف بخاری درتصوف : در راه عشق مسئله قرب وبعد نیست...
ومن بی قرار تر ازآن که بفهمم میتوانی شاید حتی برای لحظه ای آن مخاطب آشنا باشی چقدر به شما می آید مخاطب آشنا بارها پرسیدم : شما همینی هستی که خودت را نشان میدهی یا به خاطر خواهرت اینگونه مینمایی وجوابت آرامم کرد : من همینم که نشون میدم هیچ وقتم به خاطر بقیه رنگ عوض نکردم اگر چه به اقتضای طوفانی بودن گاه به خود نهیب زدم این چه رابطه ایست ؟ چه معنی دارد دوتا آدم از دوتا شهر با دو فرهنگ با دو نوع خانواده اصلا بگذار راحت بگویم با دو نوع جنس اینگونه صمیمانه سخن بگویند تو به چه حقی از آنچه میبینی ازآنچه حس میکنی به او میگویی اصلا این چه اعتماد گنگی است ؟ چه خوش خیالی خامی است که فکر میکنی صداقت دارد وای خدای من !! چه شکهای هراس آوری که میدانداین تردید تا کجا وحشتناک است ؟چه پریشانی گیج ومبهوت وهول آوری در درون در عمق ذات خویشتن آدمی برپا میکند چقدر خود را نهیب زدم این آشنایی به کجا می انجامد ...
نمیدانم ! هنوز هم گاهی میترسم از این مخاطب آشنا ! چقدر پرسیدم چگونه اعتماد کردی به من وشمانیزوهیچ یک پاسخی نداشتیم در اخر به این نتیجه رسیدم که : این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش ساخته اندپس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست وچاره ی دیگری نیست چنین کردم اما چنین نبودم واین دوگانگی مرا رنج میداد
باید جور دیگری خودم را قانع میکردم از همان اول برادر صدایتان کردم تاعادت کنیم وچه خوب فهمیدی وخواهر صدایم کردی این که میفهمی چه میگویم اینکه میفهمی از چه میترسم حس خوبی به آدم میدهد انگار توی گرمای هراسناک تابستان کویریک جرعه آب بیابی و تا ته سر کشی ! چه حس مبهم آشنایی !
همه چیز را به خودش واگذار کردم ترسم از این بود اشتباه بفهمیم ؛ احساسمان را اشتباه بفهمیم وتا امروز خوب یاریمان کرده ! آخر میدانی برادرم داداش بزرگه ی دنیای مجاز ... او خود آشنا ترین مخاطب است آشنا ترین ...
وحالا پس از یک سال واندی از اولین سلام شما وپاسخها ی حاکی از بی تفاوتی و سردی من در ابتدا وبعد تداوم این سلام و گرم تر شدن پاسخش من آمده ام و به جای شما مینویسم ! نه ! من تو نیستم تو نیز من نیستی اما همان آشنایی همان نزدیکی دو روح ما را به اینجا کشانده .. آشنایی دو روح چقدر این کلمه به دل میچسبد !
وای که چقدر حرافی کرده ام !! حتما خواهرت را خواهی بخشید ومخاطبانت نیز ... ![]()
![]()
بگذار در آخر این واگویه های بی مخاطبم (!) حرفی بزنم از جنس نیاز ازجنس احتیاج از جنس ... بندگی ![]()
محبوب من ![]()
بر آب افتاده ی سیل سوال غرق شده ی دریای چرا بر باد رفته ی سرگردانی دیده به کدام جواب دل خوش دارد وبه چه بندی دست انداد؟
محبوب من
روزهای عمر من است که میرود نه تو اینگونه میخواهی نه من ... پس نگاهی کنی کافی است از شور به سکوت ونظاره آمده ام من چه کار به عاقبت این راه دارم همین که شما بگویید رفتن شرط است کافی است ... رفتن ورفتن ورفتن حتی در نرسیدن رفتن
چقدر کلمات ناتوانند ! بگذار سکوت کنم ودوباره به نظاره بنشینم ...
یا حق
نه ..... لیاقت من بالاتر از شماست ،شما دوستان دو روز خوشی آدمید.
شما همانانید که از دیروزم بی خبر، به فردایم بی رغبت و به امروزم حریصید . من چه از شما کمترم ؟
بگذار به امروزم حریص باشم .... امروز را احتکار می کنم ، دیروز را نگهبانش تا فردا روزی به تکدی عشق نیفتم.
تو از عشق چه می دانی.... نگو ... نگو ... ساکت باش ، نمی خواهم عشق را از دهان تو بشنوم ، حرمت این یکی را نگه دار ... صبر کن ، صبر کن ....
منتظر می مانم تا سرخاب چهره ات با آب دهان کلاهبرداران میوه خوار پاک شود، کلاهبردارانی که فقط کلاه خود را می دزدند.
و آن روز است که من .... من ، آری خود من وام دار عشقم .
یه دریا بود مثه تمام دریاهای دیگه ٬ یه کم کوچیک تر ٬ یه کم بزرگتر ... این دریا ادعاهای عجیب و غریبی می کرد. ادعا می کرد میتونه موج هایی به بلندی یه کوه درست کنه ٬ ادعا می کرد خیلی مهربونه و آرومه . یه روز به خدای خودش یه قولی داد ٬ به خدای خودش قول داده بود نذاره هیچ کشتی و قایقی واردش بشه . می گفت اگه یه روز یه کشتی از غفلت من استفاده کرد و اومد تو خونم ٬ موتورهاش رو از کار میندازم ٬ اگه یه روز یه قایق اومد یه موج بلند و بزرگ درست میکنم و اون قایق کوچیک رو زیر بازوهای قویم خرد میکنم ... این حرف ها رو میزد و زیر لبش یه خنده ی تلخی میکرد ٬ آخه می دونین دریای ما خیلی جوون بود هنوز گرمی و سردی روزگار رو نچشیده بود ٬ خیلی زود از کوره در می رفت ٬ خیلی زود به همه بدبین میشد ... چند وقت پیش ها یه قایقی پاشو گذاشت روی آب پاک و زلال دریامون ٬ دریا خیلی از اومدن اون مهمون هیجان داشت ٬ فکر میکرد دیگه از تنهائی در میاد ٬ فکر می کرد یه دوست خوب پیدا کرده ... به اون قایق سلام کرد ... جواب نداد ... دریا با اینکه جوون بود ولی این رو بلد بود که باید جواب سلام رو با سلام داد نه باسکوت . دریا با خودش گفت حتما اون قایق سلام بلد نیست ٬ تو دلش می گفت شاید اون قایق روش نمی شه سلام کنه .......
یه مدت گذشت ٬ قایق با موتوراش دریا رو غلغلک میداد ٬ دریا از اونجائی که قایق جواب سلامش رو نداده بود نمی خواست دیگه با اون قایق حرف بزنه ... ولی وقتی دید قایق داره اینقدر غلغلکش میده با خودش گفت : حتما آشتی .... ٬ به قایق لبخند زد ٬ ولی قایق ... به یه دونه از دندون های دریا که افتاده بود خندید و از پیش دریا رفت .....
دریای ما خیلی دل شکسته شد ٬ نه از بی جواب موندن سلامش .... نه از بی نگاه موندن نگاهش .... نه از اینکه چرا بدون خداحافظی رفت یا اصلا چرا رفت .... نه ٬ از اینکه چرا اون قایق بهش فرصت نداد تا کلام بعد از اون لبخند رو بگه ...... ٬ اون قایق فقط به ظاهر دریا نگاه کرد ٬ شاید هم دریا بلد نبود مثه بقیه با قایق ها حرف بزنه .
بگذریم ... دریا با خدای خودش عهد کرده بود دیگه نذاره هیچ قایقی بهش نزدیک بشه ٬ گذشت و گذشت ٬ ماه ها گذشت...یه روز دریا از اون دور دورا قایقی رو دید که داشت آروم آروم به سمتش میومد ... اما قایق موتور نداشت یه بادبان داشت که اون رو به سمت دریا میاورد ٬ دریا یه شوری به دلش افتاد ولی به یاد اون ماجرا افتاد ٬ سکوت کرد ٬ نگاه کرد ٬ تصمیم گرفت ... نمی خواست ولی تصمیم گرفت ٬ اون به خدا قول داده بود ٬ نباید زیر قولش میزد . اون قایق خیلی آروم و آهسته حرکت میکرد و به سمت دریا میومد ... خیلی آروم ٬ بعضی اوقات به نظر میرسید که قایق واستاده ٬ این قایق با قایق های دیگه فرق داشت ... نزدیک میشد ٬ دور میشد ٬ می رفت ٬ میومد ....
دریا موج های بزرگی به اون قایق زد ٬ اون موج ها به بدنه ی قایق می خوردن و صورت قایق رو خیس می کردن ... اما قایق نمی رفت . دریا دیگه به اون قایق عادت کرده بود ولی هیچ کدوم با هم حرف نمی زدن ٬ هر دو تا فقط به هم نگاه می کردن ....
گذشت و گذشت و گذشت .... حالا دریای قصه ی ما بعضی روزها طوفانی میشه ٬ روزهائی که اون قایق به دریا نزدیک میشه ٬ تا دورش کنه چون به خدای خودش قول داده و روزهائی که یه کم ازش دور میشه ٬ تا نزدیکش کنه چون نمی خواد اون قایق بره ......
روی٬سوی خلوتکده ی دوست گذارم گاهی
میروم در بر او ٬ می نشینم آرام٬می پرد چشم من از سوی تو تا سوی خدا
آه تقدیر بیا٬آخر این فرجام را که در آغوش خیالم خفته
با که تفسیر کنم
ای خدای خوبم ٬ نه
ای رفیق خوبم٬ دوست خوب و عزیز و نازم
به تو گویم دردم به تو گویم حرفم ٬ از تو خواهم درمان
تو همه مال منی ٬ برسان سهم مرا از این بند
تا که آغوش به آغوش دلش باز کنم
دل او مال تو است
با تو پرواز کنم
قبل از هر چیز سال تو رو به همتون تبریک میگم ٬ امیدوارم سالی پر از حضور خدا داشته باشید.
من از طرف دانشگاه ۲۲ تا ۲۷ اسفند رفتم اردوی مناطق جنگی جنوب و من هم که تازه یه دوربین خریده بودم ٬حالا یا از روی جو یا از روی هنر
... ۱۲۰۰ تا عکس گرفتم !!!!!! ولی بلد نبودم چه جوری بزارم تو وبلاگ که دوست خوبم آقا امیر یادم داد حالا نمی دونم خوب فهمیدم یا نه ؟؟؟
نظرتون درباره ی عکس ها چیه؟؟
صف صبحگاهی توی پادگان
مسجد شلمچه

خورشید بهبهان

نخل های اروند کنار

کناره رود اروند

|
|